حقوق بشر و قرآن در جهانی متغیّر‌ – بخش اوّل
پنجشنبه, ۲۲ام تیر, ۱۳۹۶

مدارا _ به گزارش سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح

نویسنده:
محمد ابوالقاسم حاج‌حمد
ترجمه:
دکتر عبدالظاهر سلطانی
منبع: شماره ۶ ماهنامه اندیشه اصلاح
حقوق بشر و قرآن در جهانی متغیّر‌ – بخش اوّل

حاج حمد، نویسنده و اندیشمندی سودانی است که در «مرکز جهانی اندیشه‌ی اسلامی» در واشنگتن به عنوان مشاور علمی به کار اشتغال داشته است. به سال ١٩٨٢م در ابوظبی «مرکز توسعه‌ی فرهنگی» را تأسیس کرد و با همکاری تعدادی از ناشران لبنانی در برپایی نخستین نمایشگاه‌های معاصر کتاب‌های عربی نقش به‌سزایی داشت. در کشور قبرس انتشارات «دار الدینونه» را بنیان گذاشت تا دانشنامه‌ی منهجی ـ معرفتی قرآن را آماده کند. هم‌چنین مجله‌ی «الاتجاه» را در آن‌جا برای پخش در سطح مناطق عربی و کشورهای مجاور راه‌اندازی کرد که به امور فکری و استراتژیک اختصاص داشت. چندین کتاب از وی تاکنون منتشر شده است، ازجمله: العالمیه الإسلامیه الثانیه، منهجیه القرآن المعرفیه، الحاکمیه، القرآن والمتغیرات الاجتماعیه، تشریعات العائله فی الإسلام، جذور المأزق الأصولی و حریه الإنسان فی الإسلام.

برای ورود به بحث حقوق بشر، باید در آغاز خود انسان را بشناسیم تا آن‌گاه‌ بتوانیم از حقوقش سخن به میان آوریم و آن حقوق را با معیارهای عقلی و اخلاقی مطرح در جهان به اصطلاح متغیر امروزی و نظم نوین جهانی مقایسه نماییم.

از آن‌جا که موضوع بحث ما ماهیت انسان و حقوقش با توجه به آیات قرآن می‌باشد، پس باید چگونگی نگاه به آیات مربوطه را تعیین و بررسی کنیم. باور دارم که این کتاب به ما قدرت معرفتی تجدیدپذیر می‌دهد و از تزهای ایدئولوژیک پیشین پا را فراتر می‌گذارد. هرچند همه‌ی این ایدئولوژیها را در چارچوب زمانی و مکانی‌شان دربرگرفته و با ساختارهای فکری آن‌ها همکاری داشته و با نسبت‌های معینی به گفتمان تاریخی آن‌ها پاسخ داده است.

انسان در قرآن بر اساس برداشت و الگوی معرفتی ـ تحلیلی ما، موجودی مطلق است. گرچه وی کالبدی نمادین و ظاهری دارد، ولی، ترکیباتش، نتیجه‌ی آفرینشی کونی است که از نظر بزرگی و کوچکی فرجام‌ناپذیر است: لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ﴿غافر/۵٧﴾ «به یقین آفرینش آسمان‌ها و زمین بزرگ‌تر از آفرینش مردم است، اما بیشتر مردم نمی‌دانند» این موجود مطلقِ هستی‌مدار و کالبد انسانی از طریق به کارگیری نیروهای نامرئی شنیداری، دیداری و بینشی‌اش، کشش‌های نامحدودش زایش می‌یابد: وَاللَّـهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَهَ ۙ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ﴿نحل/٧٨﴾ «خدا شما را از شکم‌های‌ مادرتان بیرون آورد، در حالی که چیزی نمی‌دانستید و برای‌تان شنوایی، بینایی‌ها و دل‌هایی را قرار داد تا شاید سپاس گزارید» آن‌گاه فضا برای این پیکر تولیدی باز شد: أَلَمْ یَرَوْا إِلَى الطَّیْرِ مُسَخَّرَاتٍ فِی جَوِّ السَّمَاءِ مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا اللَّـهُ ۗ إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ﴿نحل/٧٩﴾ «آیا به پرندگان ننگریسته‌اند که در فضای آسمان در تسخیر قرار گرفته‌اند و جز خدا کسی آنان را نگه نمی‌دارد؟ قطعاً در این برای مردمانی که ایمان دارند، نشانه‌هایی نهفته است»

هر کدام از هستی و انسان بیانگر ترکیبی مطلق هستند که در آفرینش از لحاظ بزرگی و کوچکی پایان‌ نمی‌پذیرند: فَلَا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ﴿٣٨﴾ وَمَا لَا تُبْصِرُونَ ﴿حاقه/٣٩﴾ «پس قسم نمی‌خورم به آن‌چه می‌بینید و آن‌چه نمی‌بینید» همین ترکیب مطلق به تنهایی حامل قدرت انقسام و تنوّع در هستی است؛ زیرا فراتر از هر قید و بندی می‌گردد که در پی محدودسازی اوست و می‌خواهد گرایش‌ها و توان بشری را در حصر بگذارد. در راستای همین فعال‌سازی هستی‌مدار در آفرینش انسان است که سوره‌ی شمس گفته است: وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿٧﴾ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿شمس/٨﴾ «و سوگند به نفس و آن‌چه او را برابر ساخت؛ و برایش پرده‌دری و تقوایش را الهام نمود» یعنی نفس با نیروی درک و گرایش نامحدود خود می‌تواند از نظر عقلی و اخلاقی یا به سوی هماهنگی با آفرینش و ساختار دوران جنینی‌اش حرکت کند که بر آن سرشته شده است، یا در جهت ویران کردن ذات و هستی خویش گام گذارد.»

مطلق بودن انسان و هستی نمی‌تواند از هیچی نشأت بگیرد و به پوچی ختم گردد؛ در آغاز آب وجود داشت، در حالی که آب، هیچی و پوچی نیست؛ یا پیش‌تر مرگ بود و مرگ هم عدم نیست. «کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّـهِ وَکُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْیَاکُمْ ۖ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ﴿٢٨﴾ «چگونه به خدا کفر می‌ورزید در حالی که مرده بودید و شما را زنده کرد؟ سپس شما را می‌میراند، آن‌گاه زنده می‌کند و سپس به سوی او بازگردانده می‌شوید» آب، عدم نمی‌باشد: وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ۗ وَلَئِن قُلْتَ إِنَّکُم مَّبْعُوثُونَ مِن بَعْدِ الْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَـٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِینٌ﴿٧﴾ «او کسی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روزگار آفرید در حالی که تختش بر آب بود تا شما را بیازماید که کدام‌تان کرداری نیکوتر دارد. اگر بگویی که شما پس از مرگ برانگیخته می‌شوید، قطعاً آنان که کفر ورزیدند، می‌گویند این جز جادویی آشکار نیست» آن‌گاه‌، پس از دو مرگ، نوبت به حیات جاودانه و ابدی می‌رسد: ثم الیه ترجعون» و هستی سرمدی فرا می‌رسد که ساختارش فرجام نمی‌پذیرد: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ ۖ وَبَرَزُوا لِلَّـهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ ﴿۴٨﴾ «روزی که زمین به غیر زمین تبدیل گردد و نیز آسمان‌ها و در برابر خدای یگانه و چیره آشکارا به میدان آیند»

انسان با برخورداری از نیروهای درک سه‌گانه و پایان‌ناپذیر شنوایی، بینایی و قلبی و با گرایش نامحدودش به خاطر برخورداری از نیروی اختیار، قدرت مطلق و کامل دارد و جز خدای ازلی، کسی کمالش را محدود نمی‌کند. خداوند سبحان ورای هر اطلاق و کمالی است و در وصف و مشیّت‌ نمی‌گنجد. او به انسان و هستی، شیء و کالبد داده است. او با ازلیت خود، فوق هر مطلقی است که به اشیا ساختار بخشیده و کسی را همانند خویش نیافریده است: …لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ﴿شوری/١١﴾ «هیچ خواسته و چیزی همانندش نیست و او بسی شنوای بیناست» تعبیر «لیس کمثله شیء» را به کار برد، اما نگفت: لیس مثله شیئا» تا خودش را شیء ننامیده باشد و نگفته باشد که او یک شیء هست، اما متفاوت با دیگر اشیا. حرف «کاف» بر سر «مثله» آمده تا شیء بودن، یک اصل باقی بماند؛ چون ذات ازلی به مطلق تبدیل نمی‌گردد، حلول نمی‌کند، جسد نمی‌شود و با چیزی متّحد‌ نمی‌گردد، اگر چنین کند به موجودی مطلق تبدیل می‌شود که مطلق بودن انسان و هستی را ضرورتاً مصادره می‌کند، بر آن‌ها احاطه کرده و آن‌ها را می‌رباید.

انسان و هستی در درازای زمان تا ماقبل و مابعد امتداد دارند و در فراخنای مکان تا نامتناهی آفرینش امتداد می‌یابند. تمایز انسان از جهان هستی همان برخورداری از گرایش‌های نامحدود و نیروی اختیار است؛ همه‌ی هستی در برابر خدا کرنش می‌کنند، ولی تنها انسان توانایی نپذیرفتن دارد: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّـهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَکَثِیرٌ مِّنَ النَّاسِ ۖ …﴿حج/١٨﴾ «آیا ندیده‌ای که در برابر خدا سجده می‌کند‌ هر کس که در آسمان‌ها و هر کس که در زمین است و نیز خورشید، ماه، ستارگان، کوه‌ها، درخت، جنبدگان و بسیاری از مردم»

حقوق ربوده‌شده‌ی انسان توسط خداباوران و خداناباوران

هریک از این دو گروه کمال و اطلاق انسانی را می‌ربایند؛ خداباوران با نگاه جبرگرا، غیب‌محور و انحصارمدار خویش و خداناباوران با نگاه جدالی به طبیعت و انسان. هرچند مکاتب و باورهای این دو گروه متنوّع و متفاوت باشد.

برخی از خداباوران مطلق بودن انسان و طبیعت را ربوده‌اند و امر الهی را جبری و انحصاری قرار داده و همواره این آیه را بر زبان می‌رانند: وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَهٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ﴿قمر/۵٠﴾ «فرمان ما جز یکی نیست، همانند یک اشاره‌ی چشم» بدون توجه به آیه‌ی پیشین: إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ ﴿قمر/۴٩﴾ «ما هر خواسته‌ای را به اندازه آفریده‌ایم» یا این آیه را تکرار می‌کنند که می‌گوید: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ﴿یس/٨٢﴾ «صرفاً فرمان او هنگامی که خواسته‌ای را اراده کند، همان است که به آن بگوید: باش، تا باشد و بشود» این گروه هنگام خواندن این آیه به فاصله‌ی دو واژه‌ی «امر» و «شیء» توجه نمی‌کنند که در میان آن‌ها «اراده» به کار رفته است؛ اراده با تراکمات و تحوّلاتی‌ که در خود دارد، در واقع همان صیرورت یا شدن و بودن است. این‌ها قضایایی است که ادامه داشت تا به آفرینش آدم و گزینش وی از میان مردم برای نبوت ‌رسید: إِنَّ اللَّـهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِینَ﴿آل عمران/٣٣﴾ «به یقین خدا آدم، نوح، خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید» و بر همین اساس بود که از میان انسان‌هایی که در زمین تباهی می‌ورزیدند و خون می‌ریختند، به خلافت برگزیده شد: وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَهِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ… ﴿بقره/٣٠﴾ «و هنگامی که خدایت به ملایکه گفت به یقین من در زمین جانشینی قراردهنده هستم، گفتند: آیا در آن کسی را قرار می‌دهی که در آن تباهی می‌ورزد و بسی خون‌ها می‌ریزد؟» مشروعیت ازدواج با او آغاز شد: وَقُلْنَا یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ…﴿بقره/٣۵﴾ «و گفتیم ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکنی گزینید» بدین ترتیب، حیوان‌صفتی و اباحی‌گری همانند آن‌چه در دوران گذشته بود، از میان رفت و کامجویی از غیر همسر بر آدم حرام شد. این را وی از اسم‌هایی آموخت که خدا به او آموزش داد. این اسامی تنها به ظاهر کلمات منحصر نمی‌شد؛ بلکه‌ به ویژگی‌های مسمّیات‌ توجه داشت. او آموخت که زن فقط یک جنس ماده‌ی مباح و بی‌قید و بند نیست، که همسر و همراه است. بقیه‌ی اسم‌هایی که آموخت نیز چنین بود، چون همگی در واژه‌ی «کل» داخل می‌شود که در آیه آمده است: وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَهِ﴿بقره/٣١﴾ «به آدم همه‌ی نام‌ها را آموزش داد و سپس آن‌ها را بر ملایکه عرضه کرد»

این از نکات بنیادین در معرفت قرآنی است که در برابر ربایش آزادی و کمال بشری و اطلاق هستی محدودیت می‌گذارد، آن‌هم با قرائتی روشمند که از تصوّرات‌ لاهوتی می‌گسلد. این گسست باید به مفاهیمی چون عبودیت خدا و حاکمیت الهی و هر آن‌چه که آزادی انسان و مطلق بودن هستی را می‌رباید، هم برسد.

نفی مفهوم ربایش در عبودیت

قرآن به صراحت و به روشنی اعلان کرده که رابطه‌ی برده با مالکش صرفاً بر مبنای ربایش و مصادره است، خواه در سطح توان کار و دستاوردهای وی یا در سطح رأی و بیان نظر یا در سطح توجیه و ارشاد: ضَرَبَ اللَّـهُ مَثَلًا عَبْدًا مَّمْلُوکًا لَّا یَقْدِرُ عَلَىٰ شَیْءٍ وَمَن رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ یُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَجَهْرًا ۖ هَلْ یَسْتَوُونَ ۚ الْحَمْدُ لِلَّـهِ ۚ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴿٧۵﴾ وَضَرَبَ اللَّـهُ مَثَلًا رَّجُلَیْنِ أَحَدُهُمَا أَبْکَمُ لَا یَقْدِرُ عَلَىٰ شَیْءٍ وَهُوَ کَلٌّ عَلَىٰ مَوْلَاهُ أَیْنَمَا یُوَجِّههُّ لَا یَأْتِ بِخَیْرٍ ۖ هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَمَن یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ ۙ وَهُوَ عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ ﴿نحل/٧۶﴾ «خداوند داستانى بیان نمود؛ برده‌ی مملوکى که بر هیچ خواسته‌ای توانا نیست و کسى را که از سوى خویش رزقى نیک به او داده‌ایم. پس او پنهان و پیدا از آن مى‌بخشد. آیا برابرند؟ ستایش از آن خداوند است. آرى بیش‌ترشان نمى‌دانند. و خداوند داستانی بیان کرد؛ دو مرد که یکى از آن دو گنگ است و بر خواسته‌ای توان ندارد و او سربار خواجه‌ی خویش است. هر جا که او را بفرستد، خیرى به بار نمى‌آورد. آیا او و کسى که به داد فرمان مى‌دهد و او به راه راست مى‌رود، یکسان‌اند؟»

طبق این آیات، برده مِلک دیگران و بی‌اختیار و بی‌اراده است «مَّمْلُوکًا لَّا یَقْدِرُ عَلَىٰ شَیْءٍ» او لال و ابکم است و نمی‌تواند اظهار نظر کند یا دیدگاهش را بازگوید. او در اختیار و اراده‌ی سرورش بوده و سربار اوست «وَهُوَ کَلٌّ عَلَىٰ مَوْلَاهُ» حتی برای مالکش خیری در پی نمی‌آورد و او را هم به نوعی نیازمند می‌گرداند «أَیْنَمَا یُوَجِّههُّ لَا یَأْتِ بِخَیْرٍ»

در طول تاریخ جوامع بردگی و بندگی چنین بوده‌اند. اما آیا ارتباط انسان آزاد با معبود ازلی همین است؟ خداوند این نوع ارتباط را نمی‌پذیرد، گرچه شکل قیام و رکوع و سجود در نماز یا تضرع‌ در دعا به خود بگیرد. به همین سبب پیش از این آیات در سوره‌ی نحل گفته است: فَلَا تَضْرِبُوا لِلَّـهِ الْأَمْثَالَ ۚ إِنَّ اللَّـهَ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ﴿نحل/٧۴﴾ «برای خدا مثال نیاورید، زیرا به یقین او می‌داند و شما نمی‌دانید» این برداشت تاریخیِ آمیخته و گنگ، دستاورد سقوط روابط انسان با خدا در جوامع بردگی است. ادبیات لاهوتی، باعث ربایش کامل انسان گردیده است و حتی به جایی رسیده که او را از لحاظ علمی و تمدنی محدود کرده است، به اندازه‌ای که با آزادی و گرایش‌های نامحدود او در تناقض است. آنان برای اثبات محدودیت دانش بشری به آیه‌ای استناد می‌کنند که هیچ ارتباطی به مشیت کونی یا انسانی ندارد؛ وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ۖ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا ﴿اسراء/٨۵﴾ «از تو درباره‌ی روح می‌پرسند، بگو روح از فرمان خدایم است و جز اندکی دانش به شما داده نشده است» اما از پاسخ الهی مربوط به خاصیت روح در آیه‌ی بعدی غفلت کرده‌اند که آن را کانال ارتباط با وحی معرفی کرده است: وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلًا ﴿اسراء/٨۶﴾ «اگر بخواهیم آن‌چه را که به سوی تو وحی کرده‌ایم، قطعاً می‌بریم و آن‌گاه برای خود در برابر ما هیچ وکیلی را نمی‌یابی» این برداشت بر مبنای پنداری است که باور دارد روح سرچشمه‌ی حیات است. بر پایه‌ی تصورات میراثی و تقلیدی گمان می‌کنند که زندگی آدم با دمیدن روح آغاز شده است، در حالی که روح هیچ ارتباطی با زندگی ندارد، زیرا زندگی بشر به نفسی وابسته است که خداوند ده‌ها بار در قرآن کریم خروج یا کشتن آن را ذکر کرده است: وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ…﴿١۴۵﴾ «هیچ نفسی را نسزد که بمیرد، جز به فرمان خدا» یا کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ ۗ ﴿١٨۵﴾ «هر نفسی چشنده‌ی مرگ است» یا «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ﴿٢٧﴾ ارْجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً» ﴿فجر/٢٨﴾ «ای نفس مطمئن، به سوی خدایت خشنود و راضی شده برگرد» یا «وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِیهَا ۖ وَاللَّـهُ مُخْرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ ﴿بقره٧٢﴾ «و هنگامی که نفسی را کشتید» «إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلَائِکَهُ بَاسِطُو أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسَکُمُ ۖ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّـهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَکُنتُمْ عَنْ آیَاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ ﴿انعام/٩٣﴾ «هنگامی که ستمگران در سکرات مرگ هستند و ملایکه دستان خویش را دراز کرده که نفس‌هایتان را بیرون آورید» روح در قرآن جز در چند جا ذکر نشده که هیچ ارتباطی جدّی و قطعی به زندگی ندارد. میراث ما در تفسیر این مسأله، تقلیدی است، نه قرآنی.

از کانال ربایش مفاهیم بردگی و بندگی در انسان، از لحاظ علمی و دستاوردهای تمدنی هم وی مورد محدودیت قرار گرفته و از نظر اجتماعی و طبقاتی در تنگنا گذاشته شده است، البته همه به اراده‌ی خدا نسبت داده شده و به این آیه استناد گردیده است: وَاللَّـهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ… ﴿نحل/٧١﴾ «خدا برخی از شما را بر برخی در روزی فزونی بخشیده است» ایشان هر نوع امتیاز طبقاتی و اجتماعی را به اراده‌ی خدا موکول کرده و از دنباله‌ی آیه غفلت نموده‌اند: …فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلَىٰ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوَاءٌ ۚ أَفَبِنِعْمَهِ اللَّـهِ یَجْحَدُونَ ﴿نحل/٧١﴾ «ولی آنان که فزونی داده شده‌اند، برگرداننده‌ی رزق خویش بر کسانی نیستند که مالک‌شان هستند، تا با همدیگر برابر باشند، آیا نعمت خدا را انکار می‌کنند؟» یعنی خداوند در این آیه به برگرداندن رزق به سرچشمه‌ی کسب آن، که بردگان باشند، اشاره دارد؛ زیرا آنان نیروی کار و عامل درآمد بوده‌اند. اگر صاحبان مال چنین کنند، چه می‌شود؟ «فهم فیه سواء» «همگی در مال برابر می‌گردند.» در این جا خداوند عامل تفاوت این دو قشر را، سلب نیروی کار بردگان توسط مالک می‌داند یا به نظام طبقاتی حاکم بر دنیا اشاره دارد یا به تعبیر امروزی «ارزش افزوده» در واقع این آیه در راستای مفاهیم موجود در آیات ۷۰ تا ۷۶ سوره‌ی نحل است که پیش‌تر توضیح داده‌ام.

خداوند سبحان در نظام ازلی خود هر نوع ایجاد محدودیت در آزادی و رهایی انسان و هستی را منتفی دانسته است و هرچه که این اطلاق و آزادی را فراهم ‌کند، برای انسان آماده کرده است؛ همانند گرایش نامحدود، خواسته‌های علمی و فرهنگی، آزادی اقتصادی و اجتماعی و حتی رهایی از حاکمیت الهی سلبی و سرقتی به روشی که برخی مطرح می‌کنند.

ادامه دارد…

  یادداشت
 
 
 
 
 
 
تمامی حقوق متعلق به وب سایت مدارا است.