انسان کامل یا کمال انسان؟
دوشنبه, ۲۶ام تیر, ۱۳۹۶

مدارا _ به گزارش زیتون ، تقابل دو نحله‌ی عرفان فناجو و انسان‌خدایی – بخش دوم

 فشرده:

در این مجموعه مقالات، استدلال شده که نگاه نحله های فلسفی و عرفانی به چیستی انسان و مناسبت او با خدا، به راه های متفاوت رفته، به رویکردهای تمدنی و فرهنگی گونه گون به فرد و اجتماع انجامیده اند.  در این مسیر، علیرغم واژگان و سخنان عرفانی به ظاهر یکسان، با درنظر گرفتن  بسیاری تداخل ها، همچنان دو نحلۀ عمده را می توان متمایز نمود:  نحلۀ فناجویی با تز مرکزی انسان کامل؛ و نحلۀ انسان خدایی با تز مرکزی کمال انسان.

جستارهای پیشین و حاضر این مجموعه، ضمن بررسی نظری مکتب ها، با رویکردی تاریخی، شکل گیری دو کیهان موازی را دنبال می کنند:  نظریۀ کمال پذیری انسان که سپهر روشنگری را نقش می زند؛ و نظریۀ “انسان کامل” که میان خدا و انسان قرارگرفته، صغارت آدمی و اقتدارمحوری را رقم می زند.  در این زمینه، مفهوم روشنگری نزد ایمانوئل کانت از جمله ملاک های بررسی خواهد بود.

در این بررسی تطبیقی، دو نحلۀ فناجویی و انسان خدایی نزد ادیان ابراهیمی، عارفان و مکتب های فلسفۀ قرون وسطی، درکنار پیامدهای فرهنگی/اجتماعی دو تز “انسان کامل” و “کمال انسان” واشکافی می گردد.  طبیعی است که گذاشتن بار دیدگاه های امروزی بر دوش مکتب های گذشته، کاری منطقی/علمی نیست؛ اما ردیابی تاثیر آن مکتب ها در تاریخ اندیشه و جوامع، کارمایه ای ضروری می باشد.  پایۀ دسته ای از استدلال های این جستار پیشتر در مقالۀ  “اصل و وصل” [۱] ریخته شده و این نوشته، ادامۀ آن است.

هر چند که در این رهگذر، به نظریه های نبوت نزد ادیان ابراهیمی اشاره هایی خواهدرفت، ولی کار این نوشته ورود به نقد نظریه های نبوت یا نفی و دفاع از یک نظریه یا آیین نیست.  این جستار بر آن است که نه خود نظریه های نبوت و نه ویژگی های پیامبر، بلکه بسط آن نظریه ها از قلمرو الهیات به مناسبات قدرت است که به مسیری جز روشنگری می رود.  تحمیل انگارۀ تکرارنشدنی انسان کامل به قلمرو پرورش زمینی و اجتماعی، نحله ای از عرفان را پدیدآورد که آموزه های آن نظام گریز، دسترس ناپذیر برای توده های مردم و جذب نشدنی در نظریه های تعلیم و تربیت روشنگرانه بود.  در تز “انسان کامل”، ملزوماتی فراهم آمد که بعدها در تحکیم خودکامگی و حکمرانی به نام آسمان، به کارگرفته شد.  حاصل کناررفتن تزهای انسان خدایی و کمال انسان و به جای آنها چیرگی تزهای فناجویی و انسان کامل، پیش گرفتن مسیری خلاف روشنگری و درافتادن به قهقرای صغارت انسان، اقتدارگرایی و بنیادگرایی بود.

 پیشینه های مفهوم انسان کامل

در اسطوره ها:  محققان، پیشینۀ مفهوم انسان کامل را در اسطوره های زرتشتی ایران باستان نشان داده اند. از جمله مرتضی شجاری در مقالۀ “انسان کامل از دیدگاه ابن عربی و پیشینۀ آن”، به کیومرث همچون مدل انسان کامل اسطوره ای اشاره می کند:

“این انسان، کیومرث (گیه‌مرتن = زنده مردنی) نام دارد که نمونه انسانیت است و جهان از اجزای پیکر او پدید آمده است. بعد از مرگ وی، زوج اول از بنی‌آدم از تخمه او و معادن هشتگانه از اجزای پیکر او پدیدآمدند. در بخش پانزدهم بندهش آمده  است: هرمز در دین گوید: من مردم را به ده گونه آفریدم. نخست آن‌که روشن و سپیدچشم است، که همان کیومرث است. از ده گونه یکی کیومرث است و نه گونه دیگر از او پدید آیند … باز گوید: چون کیومرث دستخوش بیماری شد، به پهلوی چپ بیفتاد. از سرش سرب بیرون آمد، از خونش ارزیر و از مغزش سیم، از پای‌هایش آهن، و از استخوان‌هایش برنج، از پیه‌اش آبگینه، از بازوانش پولاد، و از جانش هنگام رفتن طلا پدید آمد که اکنون نیز به سبب ارزشمندی، مردم آن را تنها به بهای جان از دست می‌دهند. این اسطوره شبیه قتل تیامات در اساطیر بابلی است که مردوک او را کشت و از اندام‌هایش جهان مادی را خلق کرد و نیز مانند قربانی‌شدن پوروشه (انسان قدیم) در اساطیر هندی است که از اندام‌های او کلیه اجزای عالم هستی پدید آمد. کیومرث در ایران باستان چهره‌ای است که منحصراً به اسطورۀ  آغازین مربوط می‌شود، یعنی واسطه خلقت است؛ اما کتاب‌های پهلوی، نقشی هم در آخرالزمان برای او قائل شدند (دوشن گیمن). در آیین زردشتی، کیومرث، زردشت و سوشیانت آخرالزمان، مظاهر آغاز، وسط و پایان نوع بشر و عالم بشری هستند. زردشت، خود، انسان اول یعنی کیومرث احیاشده است. همان‌طور که سوشیانت آخرالزمان، زردشت احیاشده خواهد بود (کُربَن )”[۲]

شیریندخت دقیقیان

  یادداشت
 
 
 
 
 
 
تمامی حقوق متعلق به وب سایت مدارا است.