جامعه شناسیِ دین! در غایت نو اندیشی دینی

مدارا، سیاسی مذهبی_ افسوس روزی خواهد آمد که بی دینی نماد روشنفکری است(دکتر شریعتی)

نواندیش دینی، یک چشم در کتاب و سنت دارد و چشم دیگرش به واقعیات جامعه است. عالمِ آگاه به زمان خود است و فقیه آشنا با شیوه سخن گفتن معصومین. نه از نهیب سنتی‌ها می‌ترسد و نه از عشوه مدرنیته غش می‌کند. به سنت، پایبند است اما سنتی‌ها را برنمی‌تابد. سودای حکومت اسلامی مدرن دارد اما بی‌تاب مدرنیته نمی‌شود. نه فریب معجزه هزاره‌ها را می‌خورد و نه تک تک سلول‌های بدن را از لیبرالیسم آکنده کرده است.

واماندگی رویکردی سنتی به دین در هماهنگی با مقتضیات دنیای مدرن، برخی را از اساس، با تشکیل حکومت اسلامی مخالف ساخته و برخی دیگر را به وادی بی‌اعتنایی به منابع دینی کشانده است.
در این میان، جریان میانه‌ای به نام «نواندیشی دینی» از جای برخاسته تا میان دین و مقتضیات دنیای امروز آشتی دهد. جریانی که نه رویکرد سنتی و تنجیز محور به دین را می‌پسندد و نه جدافتادگی از منابع دینی را فضیلتی می‌شمارد. نه کنار می‌کشد و نه وا می‌دهد. پایبند به کتاب و سنت است و معتقد به بازیگری دین در جامعه. هر جا دین را ناسازگار با جامعه امروز می‌بیند، نه سرسختانه به توجیه فتاوای گذشتگان می‌پردازد و نه بی‌پروا به قطعنامه‌های سازمان ملل و حقوق غربی چنگ می‌زند؛ به جای این دو، به ادله، نگاهی دوباره می‌اندازد و از نو، به استنباط می‌پردازد.
نواندیش دینی، نه متحجر است و نه روشنفکر. نه روایات اهل‌بیت را بدون نظر به شرایط زمان و مکان در نظر می‌گیرد و نه اعلامیه حقوق بشر را یک‌باره بر همه آن‌ها مقدم می‌پندارد. نواندیش دینی، یک چشم در کتاب و سنت دارد و چشم دیگرش به واقعیات جامعه است. عالمِ آگاه به زمان خود است و فقیه آشنا با شیوه سخن گفتن معصومین. نه از نهیب سنتی‌ها می‌ترسد و نه از عشوه مدرنیته غش می‌کند. به سنت، پایبند است اما سنتی‌ها را برنمی‌تابد. سودای حکومت اسلامی مدرن دارد اما بی‌تاب مدرنیته نمی‌شود. نه فریب معجزه هزاره‌ها را می‌خورد و نه تک تک سلول‌های بدن را از لیبرالیسم آکنده کرده است. با ورود به حکومت، خود را محدود نمی‌کند و با پناه به غرب، خویش را نمک‌گیر نمی‌سازد.
نه ریاضیات ولایی و طب اسلامی را باور دارد و نه از شعرهای مولوی، «تجربه نبوی» می‌سراید. زبان انگلیسی را می‌آموزد اما غرب‌زده نمی‌شود؛ عربی را فرامی‌گیرد اما مقدسش نمی‌شمارد. شعایر دینی را پاس می‌دارد اما مناسک ملی را سبک نمی‌انگارد. دلدادگی‌اش به دین، علاقه‌اش به وطن را سست نمی‌کند. تعصبش به دین، مجوز هتاکی‌اش نمی‌شود و احترام مردمان به او، مغرورش نمی‌سازد.

درست است که مباحث جامعه شناختی در باب دین و دین داران، از نوع معرفت های درجه دوّم است، اما حقیقتا کسی می تواند در باب جامعه شناسیِ دین سخن بگوید که خود در متن دین و زندگی دین داران واقع شده باشد و از نزدیک، دین و ایمان دینی را لمس کرده باشد. بسیاری از جامعه شناسان داخلی و خارجی که در باب دین و دین داری سخن گفته و می گویند، خود از نزدیک در درون گروه و جامعه دین داران حضور نداشته، از دور دستی بر آتش دارند و لذا اظهار نظرهایشان، خالی از واقعیت و وجاهت است. با صرفِ مطالعه و کتاب خواندن نمی توان دین را شناخت و آن گاه درباره اش اظهارنظر کرد. کسی که در باب عاشورا و کربلا و… فقط کتاب خوانده است، اما هرگز در میان مردم معتقد به عاشورا و کربلا حضور پیدا نکرده و در کنار آنان در مراسم مذهبی و دینی ای که به همین خاطر برپا می شود، هرگز شرکت نمی کند، چگونه می تواند در باب جامعه شناسیِ عاشورا به عنوان یک نماد دینی و مذهبی اظهارنظر کند؟! امروزه در جامعه ما هر کسی در باب دین سخن می گوید. سازمان های مختلف با پسوندها و پیشوندهای اسلامی، به خود اجازه می دهند در باب دین نظر بدهند، در حالی که دوره ها و مقدمات علمی و عملی لازم در مورد دین را طی نکرده اند! دین صرفا چند گزاره و قضیه از سنخ علم حصولی و مفهومِ ذهنی نیست. دینی که ما از آن در جامعه شناسی سخن می گوییم، مجموعه ای از علم و عمل است. دینِ مورد بحث در جامعه شناسی آن چیزی است که در جامعه و در تاریخ کار می کند، اثر می گذارد، تحول ایجاد می کند. چنین دینی، صرفا علم نیست، بلکه عنصر ایمان قلبی و باور حقیقی و رفتار عملی نیز در آن وجود دارد.

مشکل پاره ای روشنفکران متأخر این است که از دور در مورد دین و جامعه دین داران اظهارنظر می کنند. جامعه روحانیت و نهاد مرجعیت دینی، یکی از سمبل ها و نشانه های بارز نهاد دین در جامعه است. متأسفانه امروزه می بینیم کسانی درباره روحانیت و مرجعیت اظهارنظر می کنند و بیانیه می دهند که یا اصلاً آشنایی نزدیک با نهاد روحانیت و مرجعیت ندارند و یا اطلاعاتشان در این زمینه بسیار اندک و ابتدایی است.

بدون شک روحانیت و مرجعیّت دینی در جامعه فعلیِ ما، خالی از نقص و کاستی نیست، اما انصافا نباید از نقاط قوّت آن نیز غافل شد. البته باید اعتراف کرد که همه قدرت و قداست و احترامی که روحانیان و مراجع دینی دارند، به اعتبار تعلّق و وابستگی آنان به دین است. اصل و ریشه قدرت و قداست، از آنِ خود دین است و روحانیت و مرجعیت هم از آن جهت که حامی و مدافع دین اند، محترم و مقدس اند. هیچ روحانیِ فاضلی، قداست و احترام را اصالتا از آنِ شخص خود نمی داند، بلکه آن را مربوط به شخصیت دینی خود می شمارد.

برخی درصددند چنین القا کنند که هرگاه روحانیّت به عنوان پرچم داران دین وارد صحنه های سیاسی اجتماعی شده اند ضرر کرده اند و به دین ضربه زده اند! در حالی که به نظر ما چنین نیست؛ زیرا بزرگ ترین ضربه هایی که بر پیکر دین و دین داران در طول تاریخ اسلام وارد شده است، ناشی از سکوتِ بعضی از عالمان دین بوده است. برای نگارنده جای این سؤال از روشنفکرانی که قائل به جدایی دین و روحانیت از سیاست هستند، وجود دارد که چرا شما آن قدر که به عالمان و روحانیانِ مقاوم در برابر استعمار و استثمار حمله و انتقاد می کنید، به روحانیانِ درباری و کسانی که پیش تر به دربار سلاطین و شاهان پناه می آوردند و امروز به دیار غرب می روند در برابر امریکا و تمدن غربی سر تعظیم فرود می آورند، حمله و انتقاد نمی کنید؟! آیا اگر شما لیبرال ها و سکولارها و… به قدرت برسید و حکومت را به دست بگیرید و آن گاه روحانیت در خدمت شماباشد، مطلوب است؟ و آیا این حضور روحانیت در سیاست و امور اجتماعی، مضرّ به حال دین نیست؟ آنچه به نظر می رسد این است که سخن پاره ای از غرب زدگان امروزه در واقع این است که روحانیت کاری به ارزش ها، فلسفه و فرهنگ لیبرالیستیِ حاکم بر جهان نداشته باشد، نه این که در اصل سیاست دخالت نکند. آنچه اینان می خواهند در حقیقت عدم مبارزه روحانیت و مرجعیت با فلسفه های لیبرالیستی و اندیشه های اومانیستی است، نه این که روحانیت و مرجعیت در سیاست و مسائل اجتماعی دخالت نکند! اما نگارنده این نکته را گوشزد می نماید که دین از سیاست، جدا ناشدنی است و مادام که دین در صحنه سیاست و حکومت و مدیریت جامعه، حضور دارد، رورحانیت و مرجعیت نیز در این صحنه باقی است.

علی تجلی