هاشمی و دو راهی دو تفکر در انقلاب

 

مدارا؛ کانون نواندیشی دینی _ محمد صدرایی در سرمقاله روزنامه ۱۹دی نوشت: «آیا شهید دادیم که رفاه افزایش و تورم کاهش یابد؟» این سوالی بود که آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی هفته گذشته در یکی از دیدارهایش مطرح کرد. ایشان در ادامه گفته است: «چرا انقلاب شد؟ آیا هدف پیشرفت نظامی و علمی بود یا هدف از انقلاب، شامل دین و فرهنگ نیز می‌شد؟… امام(ره) وقتی خیلی احساس خطر می‌کرد و می‌خواست خطر عظیمی را به مردم گوشزد کند، می‌فرمود من برای اسلام احساس خطر می‌کنم؛ اما نهایت خطری که ما احساس می‌کنیم، تورم و گرانی است!»

 

 

به گزارش شفقنا ، این سخنان که دقیقاً مقارن با دومین سالگرد درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی مطرح می‌شود، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. هاشمی مردی بود که درباره امیر کبیر کتاب نوشت و بخش عمده‌ای از رویایش ساختن ایرانی توانمند و پیشرفته بود. او افکار بلندی برای عزت و سربلندی ملت در سر داشت و در عین ریشه داشتن در باورهای مذهبی، مردِ زمانه خود بود.
آیت الله هاشمی همان کسی بود که در بحبوحه شرایط جنگی در کشور بنای مترو را در شهر تهران گذاشت، همان کسی که فناوری‌های پیشرفته با همت و فکر بلند او پایه‌ریزی شد.
در مقابل تفکر رئیس فقید مجمع تشخیص مصلحت نظام، مخالفان قدرتمندی وجود داشتند که با عینک متفاوتی به مسائل انقلاب و کشور نگاه می‌کردند.
مخالفانی که تا امروز هم هسته‌های فکری و عقیدتی محکمی دارند که با بودجه‌های عمومی در مؤسسات رنگارنگ ساخته و پرداخته می‌شود.
می‌توان گفت از همان روزهای نخست انقلاب غلبه دو نوع تفکر نسبت به توسعه و پیشرفت کشور در میان گروه‌های فعال سیاسی دیده می‌شد.
یک تفکر که جنگ را می‌خواهد فقط برای جنگیدن و یک تفکر که جنگ را برای صلح می‌خواهد. تفکری که مبارزه را برای رسیدن به آزادی و پیشرفت کشور می‌خواهد و تفکر دیگری که کشور را برای فدا شدن در مسیر مبارزه ارزشمند می‌داند.
همواره در طول این سال‌ها یک تفکر وجود داشته که مردم را راه رسیدن به اهداف سیاسی و مذهبی می‌دانسته و تفکر دیگری که راهکارهای سیاسی را در خدمت مردم به کار گرفته است. یک تفکر تمام آرمان‌ها و اهداف ملت را خلاصه شده در اجر اخروی می‌بیند و تفکر دیگر خلاف آن پیشرفت نظام‌های مادی روز دنیا را سرمشق خود قرار داده است.
تقابل این دو نوع تفکر از پیش از پیروزی انقلاب اسلامی هم در میان گروه‌های مبارز وجود داشته و تا امروز از چالش‌های اصلی سپهر سیاست ایران است.
به نظر می‌رسد، یکی از مهم‌ترین سوالاتی که انقلاب اسلامی در چهل سالگی‌اش باید به آن پاسخ دهد، همین دوراهی است که بسیاری از شخصیت‌های کوچک و بزرگ نظام در برهه‌هایی به آن دچار شده‌اند.
هر چند عده‌ای تلاش می‌کردند آیت‌الله هاشمی را نماد ورود ارزش‌های لیبرالیسم به منظومه فکری انقلاب بدانند اما واقعیت است که هاشمی تمام تلاشش برقراری پیوند میان اهالی این دو تفکر بود. او مانند شهید بهشتی تلاش کرد رویه متعادلی در پیش بگیرد و آرمان‌های زمینی و فرازمینی را کنار هم ببیند.
مروری به زندگی و سلوک هاشمی نشان می‌دهد وی می‌خواست کسی باشد که این دو تفکر را به هم پیوند داده و با راهکارهای میانه‌جویانه، مردم‌داری و پیشرفت مادی را در کنار حرکت به سوی ایده‌آل‌های مکتبی قرار دهد.
شهید بهشتی را شاید بتوان بهترین معلم برای این نوع میانه‌روی شمرد. کسی که هاشمی بیشترین شباهت را در تفکر و صبر در هجمه‌های بی‌رحمانه با او دارد. او در یکی از معروف‌ترین انتقاداتش از آیت‌الله مصباح که باید بارها بازخوانی شود، می‌گوید: «مدرسه ای که بخواهد یک مشت انسان لجوج، پرخاشگر بی جا و متعصب تربیت کند، نتوانند با هم دو کلمه حرف بزنند چه ارزشی دارد؟ در این صورت چه خدمتی به اسلام و به حق کرده‌اند؟ … من می گویم شرط اول خدمت در مدرسه این است که انسان منصف و اسلام انصاف آور در مدرسه پا بگیرد. تحجر، تعصب، جمود، مطالب را زود در چارچوب‌های محدود آوردن و تاختن، هرگز نمی‌تواند آهنگ تربیت مدرسه باشد. اگر هست، بنده از این مدرسه نیستم…»

✍️ دیدگاه شما 🙏